تبليغاتX
گل من گلدون نو مبارک































گل من گلدون نو مبارک

من چه ميدانستم دل هر کس ، دل نيست

سلام  دوستان

دوباره با غم و غصه اومدم

البته غیر از اینم نمیتونم بیام چون زندگی من از وقتی عشق رو فهمیدم با غم و غضه بود

دیگه حوصله خودمو هم ندارم

از همه چیز و همه کس بدم میاد دیگه به هیچی دل خوش نیستم

از زندگی ناامید شدم

فقط یه چیزیو از خدا میخوام که خیلی زود خلاصم کنه

هیچ وقت فکر نمیکردم یه دوره ای از زندگیم انقدر دردناک

البته هرچی سرم میاد حقمه

همیشه تقصیر خودمه که از این بلاها سرم میاد

من هیچ وقت آدم نمیشم

هیچ وقت از این کارا دست نمیکشم

نمیدونم دیگه عادت کردم

خسته ام  خدا

به خدا دیگه سیر شدم از زندگی

دوس دارم بمیرم امیدوارم یه روزی این خواسته ام براورده میشه

اناهیتا |20:23 | شنبه دوم اردیبهشت 1391 |

هر کی اومد تو زندگیم..میبردمش تا آسمون
امروز میشد رفیق راه..فردا واسم بلای جون
نمیشه قبل عاشقو..بدست هر کسی سپرد
نمیدونم بد میاورد..یا چوب سادگیشو خورد
هر چی که به سرم اومد..تقصیر هیچکسی نبود
هر چی که بود پای خودم..تو قصه هام کسی نبود
هیچکسی عاشقم نشد..هیشکی سراغم نیومد
جواب کار خودمه..هر چی بلا سرم اومد
تقصر هیچ کسی نبود..هر چی که بود به پای من
فقط تو بعد از این نیا..میون لحظه های من
رفاقتت مال خودت..منت نزار روی سرم
این قصه ها تموم شده..دیگه نیا دورو برم…

اناهیتا |22:33 | پنجشنبه بیستم بهمن 1390 |

سلام

نمیدونم چرا یه دفعه به سرم زد فلش قبلیمو بزن به لب تاپ

بعدش شانسی شانسی دستم زد روی یه دکمه ای رفت تو فیلم های سال های پیش که با دوستام بودم

خیلی لذت بخش بود

به اینکه هزارتا بدبختی داشم اما بازم شاد بودم

خیلی دلم تنگ شد برای تانیا و تارا

بهترین دوستام

اما هرکاری که کنم دیگه نمیتونم به اون دوران برگردم

راستش هیچ مشکل خاصی ندارم اما شاد نیستم

نمیدونم چرا..................

دیگه حوصله نت هم ندارم

یه دفعه یادم افتاد که یه ویلاگی دارم و باید بهش سر بزنم

 

 

اناهیتا |23:25 | یکشنبه نهم بهمن 1390 |

سلام دوستان

چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز بغض تو گلوم جمع شد میخواستم بزنم زیر گریه

همه پسرای پارک تو پارک بودن و النازو دریا داشتم کارای همشگیشون رو انجام میدادن

اما من نرفتم

یعنی نگذاشتن من برم

از درس متنفرم این مدت همش داشتم درس میخوندم

تازه ممکنه شیمی و ریاضی رو تجدید بشم

فقط برام دعا کنید

به امید روزی که از این دنیا برم

اناهیتا |14:16 | یکشنبه هجدهم دی 1390 |

هرکس یه نظر میده  من به کی گوش کنم

دیگه نمیخوام زندگی کنم از حرفای تکراری خسته شدم

از اینکه همه بگن بیخیال همه چی بشو و برو درس بخون

و از اینکه خیلیا بگن برو دنبال عشقت

و اینکه باورش سخته که فکر کنم داریوش ازدواج کرده

اما چه راحت داریوش فراموش شد

ولی فکرم خیلی مشغوله خاطرات پارک ودوستامه

اصلا دوس دارم حافظه ام پاک بشه و انقدر حرس نخورم

بدجوری افسرده شدم

هیچ کس درک نمیکنه

دیروز سر کلاس بغض تو گلوم بود میخواستم بزنم زیر گریه اما نشد

بعدش هم رفتم باشگاه که همش بدو بدو بود دنبال دزد

اصلا بیخیال همه چیز بزار جریان دیشب رو بگم

دیروز تا ساعت۴ کلاس بودم تا اومدم خونه بدو بدو آماده شدم برای باشگاه حقیقتا من کلاسم سات ۶و نیم شروع میشه اما چون منشی باشگاه دوست صمیمی منه من زود میرم پیشش چون خیلی حال میده

بعدش سارا گفت که یه مردیه یه تختش کمه و همش میاد مزاحم خانوما میشه و شیشه های باشگاه هم شکونده و میاد فیلم مگیره از زنای باشگاه که پخشش کنه

بعد منو ساناز خواهر سارا رفتیم مغازه که لواشک بخریم همون دیووونه اونجا بود تو راه دیدیمش  یه نگاه بهش انداختم دیدم که ای وای من اینو میشناسم این یارو معتاده و هر دقیقه تو خیابون میبینمش

ساناز خیلی میترسید

ولی من نه روبروی باشگاه دارن آپارتمان میسازن برای همین نگهبان آپارتمانه رو دیدیم

که این دیوونه رو نشونده بود داشت ازش فیلم میگیرفت و عکس مینداخت منو ساناز هم داشتیم از مغازه برمیگشتیم و میخندیدیم

بعد خلاصه رفتیم باشگاه و بعداز حدود ربع ساعت بعد سارا از دوربین مخفی دو در دید که این یارو دارم از توی شیشه های شکسته زنا رو نگاه میکنه

بعد بدو بدو رفت تل زد به مدیر باشگاه اونم خونه کناره باشگاه بود و پسراش اومدن بالا و لی اون دیونه فرار کرد منم رفتم بالا پیش پسره و جریان این نگهبانه رو بهش گفتم که ازش فیم گرفته بعد نگهبانه و پسره مدیر باشگاه یکم باهم حرف زدن و دوباره بعد از ۲۰دقیقه تل زدن وگفتن اناهیتا رو بفرستید بالا ببینه خودشه یا نه اخه دیوونه رو گرفتن من رفتم اونجا و گفتم که خودشه

بعد اون دیوونه داشت التماس میکرد که توروخدا منو ببخشید راستش دلم خیلی براش سوخت

بعد سارا رو گفتن که بریم کلانتری که شهادت بدی و سارا رفت و وقتی برگشت گفت از شانس بد سروان برادر همین دیوونه میشه و نشد ازش شکایت کنیم و لی گفت که سروان و دیوونه و همه خانواده مدیر باشگاه اومدن از نگهبانه بازجویی و دعوا شده و ازین حرفا

منم که عاشق صحنه های این جوری هستم

الان احساس بهتری دارم دیگه حالم خوبه

من میرم دیگه بای

اناهیتا |15:17 | جمعه بیست و پنجم آذر 1390 |

نمیدونم چی شده؟؟
دارم دیووووونه میشم از اینکه دیگه کسی بهم اهمیت نمیده

اعتماد به نفس من بدجوری زد زمین

اخه چرا؟؟
چی شده مگه؟؟
مندیگه دیگه اون دختری که همه پسرا دوستش داشتن وبراش میمیردن نیستم دیگه کسی منو نمیخواد و برعکس من همه رو میخوام

دیگه از اوضاع خسته شدم

نمیدونم چی کنم که این اتفاقات نیوفته؟؟

ولی دیگه بیخیال همه من زندگیمو ادامه میدم تا همه بفهمن من کیم

 

اناهیتا |20:58 | چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 |

سلام به همه دوستان

میخوام یه چیزیو بگم که اصلا باورم نمیشه

توی روز عاشورا الناز دوستم رو دیدم تو خیابون بهش گفتم که از صبح تا حالا پیش این هیئت ها هستم اما داریوش توشون نیست بعد گفت اخه دیووووووووووووونه داریوش سر نبش خیابون فلان دعوا کرده هیئت ها از هم پاشیدن دوتا شون رفتن گفت انقدر پسره رو زده که باور نمیکردم گفت داشته پسره رو میکشته از بس زدتش

منم دلم یهوووو ریخت بعد از تاسوعا و عاشورا فکرم خیلی مشغول شد

بعد یه شب دیگه دیوونه شدم و زنگ زدم به داریوش از شانس خووووب گوشی اش روشن بود بعد توی هیئت ها بود گفت الو الو من قطع کردم

بعد بهش اس دادم که (((((((

سلام داریوش عزیزم خوبی؟من اناهیتا هستم

من میدونم ازدواج کردی نمیخوام مزاحم زندگیت بشم ولی بزار برای آخرین بار باهات حرف بزنم باید یه چیزایی رو بهت بگم که تو باید بدونی من شارژ ندارم توروخدا زنگ بزن

بعدشم خوابیدم نمیدونم چی شد که نصفه شب خود به خود بیدار شدم درحالی که گوشی من سایلنت بود داشت زنگ میخورد اونم داریوش بود

جواب دادم گفتم الو سلام خوبی و خوب احوال پرسی کردیم بعدش بهش گفت داریوش اصلا باورم نمیشه ک بهم زنگ زدی گفت چرا؟؟گفتم اخه تو ازدواج کردی

گفت نه عزیزم تو که ابجی من هستی اشکال نداره بعد بهش گفتم اون شبی که فهمیدم ازدواج کردی تا صبح گریه کردم گفت اخه چرا منم گفتم نمیدونم گفت به خدا دوستش ندارم به خدا نمیخواستمش نمیدونم چی شد که رفتم خواستگاری این دختره گفت اخه نسبت فامیلی باهم داشتیم و یه اتفاقی بینمون افتاده بود که دختره گیر داده بود باید باهام ازدواج کنی

منم این کارو کردم

گفتمش میدونی چند بار بهت زنگ زدم تو خاموش بودی؟؟گفت اخه  دخترای مدرسه زنم باهام لج شدن و رفتن بهش گفتن که من با همشون دوس بودم و گفتم من روزی یه دوست دختر عوض میکنم بعد همش زنگ میزدن اذیت  میکردن

بعد خلاصه کلی حرف زدیم بعد رسیدیم سر بحث عادل 

گفتم چه خبر از عادل و اون جریانی که پیش اومده بودو بهش گفتم بعد گفت خیالت راحت یه مشکلی بین منو عادل پیش اومد با کارد زدمش دیگه توی محله پیداش نمیشه

انقدر خوشحال شدم که حد حساب نداره

بعد گفت به خدا اناهیتا خیلی بی معرفتی کردی که گفتی نمیخوام باهات دوس بشم دیگه ام بهم زنگ نزدی تابستون منم بهش گفتم که زنگ زدم تو خاموش بودی

داریوش گفت به خدا الان غرورم اجازه نمیده گریه کنم و گرنه وقتی اسمستو خوندم به قران گریه ام

گرفت

خلاصه حرف زدیم ........

بعد گفت اناهیتا خیلی دلتنگت هستم میخوام ببینمت یه جایی قرار بزاریم

منم بهش گفتم باشه یکشنبه بعد از باشگاه توی پارک همیشگی که میرفتیم

اما چون دوس نداشتم دوباره حتی به عنوان یه خواهر هم بهش وابسته بشم برای همین دیشب که خونه دوستم بودم بهش اینو اس دادم

((((((سلام داریوش عزیزم تو تنها کسی بودی که دوستش داشتم و به دستش نیوردم

تو ازدواج کردی و من به همین دلیل حتی به عنوان یه خواهر هم نمیتونم باهات رابطه ای داشته باشم  ولی اینو بدون من دوست دارم و عاشقتم و همیشه میمونم

اگه کاری داشتی بهم زنگ بزن ولی بزار فراموش کنم عزیزم

دوست دارم بای )))))

اینو براش نوشتم

نمیدونم خوندش یا نه ولی دیگه تموم شد

اصلا هم ناراحت نیستم تازه خوش حال هم هستم از اینکه فهمیدم داریوش هنوزم دوستم داره و میدونه که دوستش دارم

دیگه اصلا ناراحت نیستم به خدااااااا

الان هم میخوام برم بای

اناهیتا |15:15 | یکشنبه بیستم آذر 1390 |

سلام همگی

نیومدم از غم وغضه بگم ولی به غیر از این چیزی ندارم که بخوام بگم

امروز بعداز مدتی دلم یاد وبلاگم کرد هوس کردم دوباره آپ کنم و حرفای دلمو بنویسم

یه مدت بود شاد شاد بودم  ولی امروز یه جوری شدم نمیدونم چرا؟؟

یه آهنگ نوحه گوش دادم یه دفعه یاد دوستام افتادم یاد بدبختی هام یاد دلتنگی هام ویاد همه مشکلاتم

یه جوری شدم

احساس خوبی ندارم

بیشتر از همه یاد داریوش

یاد خاطراتش

ولی جالب اینجاس که میدونم اصلا بهم فکر نمیکنه میدونم الان با زنش مشغوله

تازه شنیدم رفته سربازی

نمیدونم

اصلا برام مهم نیست

ولی خیلی دوس دارم داریوش منو ببینه تا بفهمه چیو از دست داده

تازه هرچی پسر توی منطقه وفامیل ودوست وآشنا بود همه یا عقد کردن یا ازدواج

دارم دیووووووونه میشم دیگه هیچ کسو ندارم

خیلی سخته

ولی الان ماه محرمه

ماهی بیشتر از جووونم دوستش دارم

یه دنیا

اما همه چیز از هم پاشیده

من الان این موقع باید با تانیا بودم ولی تانیا رفته سر کار دیگه وقت نداره

تازه تکیه در خونمون هم که برداشتن دیگه هیچ دل خوشی نداره

ولی خوبه اینکه با منشی جدید باشگاه دوست شدم خیلی دختر خوبیه خیلی دوستش دارم

راستی این جمعه مسابقه تکواندو داشتم مقام اول رو کسب کردم مدال طلا رو گرفتم

ولی اینا بدرد من نمیخوره

من شادی رو میخوام که توی زندگی من رنگی ازش نیست

دیگه هیچی برام مهم نیست

وقتی شنیدم تانیا گفت میرم سرکار دیگه اصلا وقت ندارم برای بازیگوشی هامون

دوست داشتم از ته دل جیغ بکشم

الانم اشک توی چشمام جمع شده

دیگه نمیخوام بنویسم

تا یه روز دیگه با داستان های دیگه

بای

اناهیتا |20:38 | دوشنبه هفتم آذر 1390 |

سلام

خوبید؟؟؟؟

من که خیلی خوبم

امروز از طرف مدرسه بردنمون نمایشگاه خیلی حال داد با پسرایی که اونجا مثلا کاره بودن دعوا میکردیم خیلی خیلی حال داد تازه دوباره شب هم با بچه ها رفتیم ولی دوستم با داداشش اومد

راسش با داداشش خیلی حال کردم وقتی بهش نگاه میکردم خنده ام میگرف نمیدونم چرا؟؟؟

ولی در کل خیلی خوب بود

با ۳ تا دختر باحال آشنا شدم به اسم های((((((نازی-آینازـ دریا))))) خیلی باحالند

باورم نمیشه که داخل نمایشگاه به خرگوش دست زدم

ولی یارو مار دراورد داشتم تا ۳ کیلومتر دویدیم بعدشم هی میخواست کلاس بزاره مارمولک میگرفت دستش میگفت بخورمش

منم گوفتمش بخور خودش به خودش میخندید

با اون ادامس جویدنش اعصابمو خورد کرد

تازه پسره بهمون میگه دیووونه

از سر همین باهاش کل انداختیم

بعد رفتیم کنار اب توی این هوا اب خیلی گرم بود من که بهم خیلی خوش گذشت امروز

 این هفته یعنی۱۳ آبان مسابقه تکواندو دارم امیدوارم برنده بشم همه بچه ها گفتم میایم تماشا

جالب اینجاس که اصلا استرس نداره هاااا

راستی اینو نگفتم (((.......

وقتی داخل ماشین بودیم که از مدرسه برمیگشتیم دریا شمارشونوشت روی کاغد جلوی دبیر پرورشی از ماشی پرت کرد بیرون بعد پسره هم تا در مدرسه دنبالمون اومد

خیلی خندیدیم پسرا همه دنبال ماشین ما بودن

وایییییییییییییی چه حالی داد

امیدواره به همین زودیا ببرنمون اردو

الان دیگه میخوام برم چت

شب خوش بای

اناهیتا |22:51 | سه شنبه دهم آبان 1390 |

سلام چه خبرا؟؟؟؟؟

شنبه شب خونه تانیا بودم بی شعور خطمو که خیلی وقت پیش بهش داده بودم گفت گمش کردم بعد دیدمش دستش

تانیا میگه پسرای پارک همش به اون خط زنگ میزنن و سراغ تورو میگیرن و فوش ناجور میدن

خیلی حال کردم وقتی تانیا گفت زنگ میزنن جواب نمیدم تا کم بیارن ولی من دوباره میخوام خطو ازش بگیرم

اون خط توی دنیا پخشش کردن عادل اینا

برای همین وقتی دست کسی بیوفته یارو خیلی باهاش حال میکنه

میخوام دوباره شروع کنم به کل کل با عادل اینا چون من که زورم به عادل نمیرسه پس میخوام حالشو بگیرم مثل همیشه التماسم کنه و من ضایعش کنم

این پنجشنبه شب میخوام برم پارک

مطمئنم خیلی خوش میگذره 

راستی ۲۰ ابان تولد منه

میخوام جشن بگیرم از الان به بچه ها گفتم که همشون دعوت هستند

الانم خیلی کار دارم میخوام برم درس بخونم دیگه فعلا بای 

اناهیتا |22:11 | دوشنبه دوم آبان 1390 |

سلام چند روزه بدجور سرما خوردم حوصله نداریم امروزم نمیخوام برم مدرسه

چه خبر؟؟؟؟؟

من که اصلا بهم خوش نمیگذره چون هیچ اتفاق خاصی توی این مدت برام نیوفتاده الانم اصلا حوصله نوشتن ندارم دوستان

بای

اناهیتا |11:41 | شنبه سی ام مهر 1390 |

از این وضعیت خسته شدم اخه چرا همه اتفاقات بد برای من میوفته امروز وقتی داشتم با سرویس از مدرسه برمیگشتم داریوش رو دیدم سوار با دوستش بود فقط واسه 2ثانیه از کنارمون گذشت تو این دو ثانیه داشتیم به هم نگاه میکردیم لباس ابی طنش بود فکر کنم لباس عقدش بود وقتی از کنارم رد شد من سریع برگشتم به عقب نگاه کردم ولی اون اصلا روشو برنگردوند وقتی برگشتم خونه یکم عصبی بودم ولی حالا فهمیدم که چقدر برام بی ارزشه میخوام امروز سرکلاس اصلا خوب نبود ولی وقتی رفتم مدرسه خیلی حال داد اخه یکی از بچه ها گفت بیا بریم تا در خونمون دوباره برگردیم ما هم ازمدرسه در رفتیم وبدوبدو رفتیم خونشون وتو راه همه دوستامو دیدم حتی یکی از پسرایی که میشناختمش رو هم دیدم سریع قایم شدم اخه ازش خیلی بدم میاد الانم دیگه میخوام برم بای
اناهیتا |20:9 | چهارشنبه بیستم مهر 1390 |

 

 

اینم از عکس


ادامه مطلب
اناهیتا |11:42 | چهارشنبه بیستم مهر 1390 |

سلام

این روزا خیلی خوش میگذره به من

من جمعه  شب با یکی از بچه ها رفتم تا ۱شب پارک(د) بودم دیشب هم همه بچه ها جمع شدن تو پارک (د) منم رفتم خیلی حال داد وجمعه شب خیلی بیشتر بهم خوش گذشت چون هم شلوغ تر بود هم کلی پسر اونجا بود

راستش یه پسری به دلم نشست وقتی دیدمش یاد داریوش افتادم پسره سیگار دستش بود ورفت نشست بالای اژدها وبعد میرقصید البته داریوش از این کارا نمیکنه ها ونگاش منو یاد اون مینداخت

دیشب هم اهنگ غمگین گذاشته بودن خودبه خود یه قطره اشک از چشمام اومد وهمه بچه ها دورمنو گرفتن

به خدا دیگه فراموشش کردم یعنی حتی اگه بخواد برگرده پیشم دیگه قبولش نمیکنم چون دیگه دوستش ندارم

فقط خاطراتش منو اذیت میکنه اخه من هزار تا خاطره تو همه پارک ها باهاش دارم

دیشب توی اژدها نشستم جایی که همیشه اون مینشست ومثل اون وقتی اژدها حرکت کرد بلند شدم ودستامو ول کردم وجیغ میزدم

یعنی ممکنه یه روز یه اتفاقی بفته ومن حافظمو از دست بدم  وهمه کس وهمه چیزو فراموش کنم

خیلی دوست دارم همچین اتفاقی برام بیفته که حتی بهترین دوستامم فراموش کنم

دیشب نمیخواستم برم پارک میخواستم بمونم خونه تا یکی  از فامیلامون بیاد وبا دخترش برم بچرخم ولی بچه ها خیلی اسرار کردن منم ساعت ۹ رفتم

الانم تازه بیدار شدم یه ساعت ریاضی مزخرف رو نوشتم الانم باید شیمی بخوندم

ووووووووووووووووووووووووووووووووووووواااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییی

من دیگه باید برم مدرسه

بای

 

اناهیتا |11:32 | یکشنبه هفدهم مهر 1390 |

سلام دوستان

 اصلا حوصله نت رو نداشتم ولی اومدم که خبر جدید رو بدم میخوام همتون نظراتونو بهم بدید لطفا

به خدا اصلا دوس ندارم درباره داریوش بنویسم ولی مجبورم چون به راهنمایی نیاز دارم

دیروز بعداز ظهر که باشگاه بودم اتفاقی یکی از دوستام زن داریوش رو میشناخت

منم گفتم چه جور دختری بود  بعد اون گفت که این خیلی جلفو وخرابه و..........

منم رو حرفاش خیلی حساب باز نکردم تا اینکه امروز دوباره اتفاقی دوست صمیمی من گفت که منم تو این مدرسه بودم

بعدمن گفت که این یارو رو میشناسی اونم گفت اره بابا این یه دختر خرابه و......

با صدتا پسر حرف میزنه

بعد گفت داریوش رو میشناسی که همیشه در این مدرسه میاد چشماش سبزه و با همین دختره دوس بوده

گفت نکنه ..بگی

بعد گفتمش اره خودشو میگم

بعد دوستم رنگش پرید گفت خیلی ازش میترسیم اصلا وقتی اسم داریوش رو اوردم از ترس میلرزید

منم گفت برا چی میترسی گفت خیلی ادم خطرناکیه یه بارم سر راهمونو گرفت

گفت که فقط ولش کنی دعوا راه بندازه و.................

انقدر گفت که منم ازش ترسیدم

بعد اخر سر گفتم این همون پسری که دوسش داشتم بعد اون باور نمیکرد

میگفت نه توروخدا اصلا دربارش حرف نزن

از چشماش میترسمو......................

گفت ما بهش میگیم داریوش چشم سبز

اصلا نمیدونم چرا بعضیا ازش میترسن یعنی انقدر خطرناکه؟؟؟

من تا اون جایی که یادمه اون موقع ها همش مسخرش میکردم

و هزار بارم باهاش حرف زدم و دعوا کردم و انواع فوش رو بهش دادم ولی باتمام اینا ازش نمیترسم

تازه همیشه هم بهم خوبی کرده

البته اونا هم حق دارن بترسن چون داریوش خیلی خشنه و خیلی با دخترا لج میکنه

ولی بیخیالش

فقط میخوام نظرتونو درباره داریوش وزنش بدونم که به نظرتون پسری با این خرابی ودختری با این افتضاحی که عاشق همن خوشبخت میشن ؟؟؟؟

باور کنید امرز سر کلاس تو دلم میگفتم

((داریوش من خیلی بهت بدی کردم حق داری ازدواج کنی من فرصت باتو بودن رو داشتم الانم از ته دلم ارزوی خوشبختیتو مییکنم ))

وحتی قسم خوردم که اگه در اینده زنش با داریوش بد بشه پدرشو دربیارم

به خدا چند روزه احساس میکنم زمان به عقب برگشته ومن توی پارکم با پسرا مثل قبلا داریم دعوا میکنیم

بحس میکنیم

میخندیدم

خیلی به گذشته فکرمیکنم به شبایی که بدون دعوا خوابمون نمیبرد

و....

دیگه همشون تموم شدم الان باید یه جور دیگه و خیلی خانومانه تر خوش بگذرونم ژ

مثلا با دوستای خوبم که دخترای خیلی خرابی نیست بگردم

ودیگه دور همه پسرارو خط بکشم

دیروز دریاودنیا دوستای الناز یا همون بچه های پارک رو دیدم که اومدن باشگاه ثبت نام کنن

من خیلی خوشحال شدم

احتمالا از فردا بیان سر کلاس

میخوام برم اهنگ گوش بدم پس فعلا بای

اناهیتا |13:37 | چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 |

سلام

چطورید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیشب عروسی زیاد خوش نگذشت به من اصلا دوس نداشتم برم

راستی من جدیدا خیلی عاقل شدم خیلی به اینده فکرمیکنم

امروز مدرسه بد نبود

وقتی برگشتم عموم اینا داشتن میرفتن

خب به درک اصلا دیگه برنگردن منو باش دلم خوش بود با پسرعموم برم حال عادل رو بگیرم ولی انگار سرکار بودم

امروز وقتی از خونه خواهرم برمیگشتم دیدم بچه ها سر نبش ایستادن دیدم همه بچه ها جمع بودن

بعد الناز هم اونجا بود منم پریدم تو بغلش بعد تا نزدیکای خونه باهام اومد توراه هم عادل بود فشن کرده بود

اخ اخ چقدر زشته این عادل تازه برام فشن هم کرده

اخ اخ اخ .........

بعد الناز گفت عادل عادل اناهیتا کارت داره بعد عادل اومد جلو من به  الناز گفتم

نه بابا من چیکار عادل  دارم

بعد عادل رفت نمیدونم احساس کردم عجله داشت اخه خیلی عصبی بود

اما به جهنم

راستی الناز گفت زن داریوش موهاشو رنگ کرده اونم بلوند

اخ اخ اخ اخ

اخه یکی نبود بهش بگه تو با این ریختت موی بلوند برا چیته اخه؟؟؟

الناز انقدر مسخرش کرد که همه پسرا فهمیدن درباره داریوش حرف میزنیم

امروز تو مدرسه بچه حرف پسرارو زدن منم یاد دعواهای منو داریوش افتادم

مثل دیوونه ها میخندیدم

اما دیگه گذشت نه دیگه میرم پارک نه میتونم با بچه ها برم بیرون

اما هنوز دلم شادهه چون یه امیدی به اینده دارم

احساس میکنم اگه این وضعیت رو تحمل کنم بالاخره یه اتفاق خوبی برام میوفته

البته ناگفته نماند من هی میگم نمیرم بیرون

تقریبا هر روز بعد از ظهر میرم

اما دیگه مثل سابق ۲۴ ساعته بیرون نیستم

اما من به همین هم راضیم

خوب من دیگه حوصله نوشتن ندارم

پس فعلا بای

اناهیتا |20:24 | شنبه نهم مهر 1390 |

سلام

انگار زندگی داره روز های خوشش رو بهم نشون میده

راستی دیشب رفتم چند تا چیز از مغازه بخرم بعد رفتم مغازه سعید اون پسره با کل دوستام دوس بوده

بعد وقتی مغازه خالی شد گفت از هانی چه خبر هنوز تو مدرسته

من گفتم اره

بعد گفت بهش بگو

تا اومد حرف بزنه گفتم خوشم میاد هانی اصلا محلتون نمیده اصلا تحویلتون نمیگیره

بعد خندید گفت

محسن با هانی .......... کرده

بعد من هی میگفتم نه امکان نداره برو خودتو دس بنداز

اصلا باور نکردم

بعد گفت باشه پس حتما فردا بعداز ظهر بیا که فیلمشونو نشونت بدم

منم گفتم باشه وامروز رفتم بعد گفتمش بدو بلوتوثم روشنه سریع بفرستش

بعد گوشی شو نشونم داد گفت نتونستم گوشی جور کنم اخه  خرابه من این فعلا دستمه

منم گفتم باشه پس داری دروغ میگی

بعد هی اون میگفت نه واین حرفا

منم گفتم پس تا وقتی که مدرک رو نکردی مطمئن باش حرفتو باور نمیکنم

وکلی باهم چک وچونه زدیم

بعد گیر داده بود نه نرو

منم یه جوری جیم شدم

حالا ساعت هفت  که میرم باشگاه دوباره بهش سر میزنم ببینم هانی مغازش رفته؟؟؟؟
نمیدونم حرف کیو باید باور کنم

اصلا بی خیالش

امشب عموم میاد اگه زود بیان خوب میشه با پسر عموم میرم حال  عادلو میگیرم

البته بچه ها میگنکه اینکارو نکنم چون عادل ...

ممکنه چاقو بکشه

ولی من فکر میکنم هر چقدرهم که همه کاره باشه از پسرعموم شاخ تر نیست

باید برم اماده بشم برای باشگاه پس فعلا بای

اناهیتا |18:40 | پنجشنبه هفتم مهر 1390 |

سلام

امروز روز خوبی بود البته زیاد هم خوش نگذشت ولی بد نبود

ماندانا دوستم که سوم دبیرستان به خاطر دلایلی!!!!  اخراجش کردن رو امسال نوشتن

خیلی حال کردیم

بی شعور با  ۱۰ تا پسر یه زمان دوست شده

سرش خیلی شلوغه

من دارم یه زندگی جدید که اسم داریوش داخلش نیست رو شروع میکنم

راستش انگار خیلی هم سخت نیست

جمعه شب عروسی داریم برای همین فردا شب مهمون از راه دور داریم

عموم اینا دارن میان

میخوام پسر عموم اخر شب برم پارک ببینم عادل یا هرکس دیگه جرات داره گوه خوری کنه؟؟؟؟

فقط ارزومه یه چیزی بگه تا پدرشو در بیارم

من میخوام برم

تا بعد

بای

 

اناهیتا |18:26 | چهارشنبه ششم مهر 1390 |

سلام

چقدر این روز های زندگی سخته

من با اون همه شوق وذوق رفتم تو مدرسه ای که از همه دوستام دورم

ویه عده دیگه رو باید تحمل کنم

اول از همه بگم که داریوش برای من مرد

برای همیشه تو قلبم کشتمش

چون واقعا نامرده

دیروز دوست صمیمی همسرش رو دیدم ویکم در باره زنش با هاش حرف زدم

بهش گفتم

لاله یعنی زن داریوش

خوشکله؟؟؟؟

گفت بد نیست

گفتم دختر خوبیه؟؟؟؟؟

گفت بد نیست

راستش احساسم میگه داریوش با این دختره دوس بوده

یعنی یه جورایی مطمئنم

البته این دوستیشون مال قبلا هست

دیروز رفتم مشاوره حالم خیلی بهتر شد

میترسم این دختره بره درباره من به لاله بگه ولاله هم به داریوش و برام شر بشه

البته من که چیز خاصی نگفتم فقط حرف زدم باهاش

دختره فکر کرد برای خاستگاری دارم این سوال ها رو میپرسم

 میخواستم بهش بگم که اخه لاله با اون ریختش کیه  که من خواستگاریش کنم برا داداشم

ولی بیخیالش به قول دوستام هیچ گوهی نمیتونه بخوره

اگه داریوش بخواد اذیتم کنه که البته امکان نداره

منم تهدیدش میکنم که درباره همه چیز به زنت میگم

البته امکان نداره داریوش با من لج کنه

اصلا دیگه بهش فکر نمیکنم

یه جورایی از پسرا بدم میاد

اخه دوستم بعد از اینکه ۴سال با یکی دوس بود فهمید پسره۴سال بهش خیانت میکرده

تازه ابروشم که برد

اون یکی دوستمم که بعد از ۱ سال دوستی میره خونشون که خط شو بگیره چند نفری میریزن روش

اخه به خدا پسرا حیوون

ادم نیستن که

نمیدونم چی باید بگم درباره پسرا

ولی واقعا براشون متاسفم

 

اناهیتا |22:24 | سه شنبه پنجم مهر 1390 |

نمیدونم چرا همیشه بد شانسی دنباله منه

خدایا مگه چه گناهی کردم

خیلی پشیمونم

امروز وقتی داشتم از خونه دوستم میومدم

از توی پارک رد شده

اگه راستشو بخوایین از لج گفتم شاید داریوش اونجا بود

ولی نبود یه مشت پسر دیگه بود منم تا اومدم رد بشم بین شون عادل نشسته بود

پسری که قبلا خیلی بهش اعتماد داشتم

ولی خیلی خیلی عوض شده داشت سیگار میکشید

یه دفعه گفت

ج.ن.د.ه. خانم

اناهیتا!!!!!

اناهیتا!!!!!!!

من مرده اندامتم

یه بار سیر دل میام  روت

منم همون جا بی محلی کردم رفتم

به خدا اگه داریوش مجرد بود این اتفاقات نمیوفتاد

چون اونا از داریوش خیلی حساب میبرن

میخوام این جریانو به الناز بگم تا به داریوش بگه

این دفعه دیگه از پسرا نمیگذرم

درسته داریوش که از همه سر تر بود رو ندارم

ولی از هر راهی استفاده میکنم

قسم میخورم که گور همشونو بکنم

اناهیتا |22:31 | یکشنبه سوم مهر 1390 |

سلام

امروز هم یه روز خسته کننده ای هست مثل بقییه روزا

ببخشید که با نوشته هام شمارو هم خسته میکنم

الان خیلی دوس داشتم با داریوش بودم

یعنی تو بغلش بودم

خیلی خیلی دوس داشتم باهاش ازدواج کنم

اگرچه دیگه واقعا برام اهمیتی نداره

دیروز مهمون داشتیم بعد دختر کوچولوش خیلی ناز بود

منم ازش خوشم اومد

بعد بردمش بیرون کلی چرخوندمش

ولی حرام از اینکه یه پسر بیاد

نمیدونم چرا با اینکه همه پارک ها بردمش

ولی هیچ کدوم از بچه ها رو ندیدم

چند وقته که از الناز هم خبر ندارم

نیومده پیشم

دلم براش تنگ شده

امروز میرم مدرسه

چه قدر بد!!!!!!!!

بعد از مدرسه میرم باشگاه

چه کسل کننده!!!!!

بعدشم ممکنه اگه حوصله داشتم برم تولد یکی از دوستام

من دیگه مثل قبلا سر حال نیستم

دیگه حوصله بیرون رفتنو ندارم

همیشه به عشق داریوش میرفت

 الان دیگه اصلا نمیبینمش

خیلی دوست دارم ببینم

که وقتی داریوش منو خندون میبینه

چه عکس العملی نشون میده؟؟؟؟؟؟

از اینکه نگام بکنه که مطمئنم

ولی ازاینکه باهام حرف بزنه شک دارم

چون دیگه اقا زن گرفته

اناهیتا |10:41 | یکشنبه سوم مهر 1390 |

سلام دوستان

مرسی که تو این مدت همش بهم سر میزنید

چه خبر؟؟؟؟؟
من که دیگه حالم از پسرا بهم میخوره به خدا

بابا تو مسافرت همه زوم کرده بودن به من

تا یه قدم برمیداشتم شماره میدادن

ولی من اهمیتی بهشون ندادم

ولی روز اخر یکی بهم شماره داد از ش گرفتم وباهاشو دویت شدم

ولی خیلی اسکول بود ولش کردم

اعصابمو به هم ریخت

اخی داریوش جونم

بین پسرا تک بود

ولی بره به جهنم

چون دیگه فراموشش کردم

 

اناهیتا |13:53 | شنبه دوم مهر 1390 |

سلام دوستان من فردا میرم مسافرت وتا یه مدت نیستم

میخوام  بدونم چندتا دوست بامعرفت دارم که وقتی نت نیستم برام نظر بزارن

منتظرنظرهاتون هستم ها

راستی دوشنبه شب الناز اومد خونمون

گفت داریوش با زنش میره بیرون شام میخوره کلی ازاین حرفا اول ناراحت شدم

چون فکر میکردم خوش بخت نمیشه ولی به جهنم من با بهتراز اون دوست میشم

راستی الناز با نادرپسر دایی داریوش دوسته

وقبلا با یکی بوده به اسم علی

بعد ولش کرده علی هم خیلی دوسش داره

وقتی تو پارک بودن نادر میبینه اسم الناز روگردن علی هست میره گردنشو فشارمیده ویه چیزی بهش میگه

یه پسری هست که خیلی قاطیه ودست داریوش .....رو از پشت بسته

بعد علی میره اونو میاره (م)

اونم میاد میزنه تو صورت نادر

نادر هم با مشت میزنه تو دماغش

یه دفعه داریوش میرسه میگه ک...رم تو خدا

وبدوبدو از هم جداشون میکنه

بعد الناز میره دست داریوشو میکشه میزنش تو دیوار بهش میگه

تو اصلا شعور نداری وقتی کسی بهت سلام میکنه جواب بدی

داریوشم میگه من متاهل هستم نمیتونم با دخترا حرف بزنم ببخشید وبا هم دعوا میکنن

جالب اینجاست همش میگه من زن دارم

ولی الناز میگه داشتم همه با هم میرفتیم پارک ..

داریوش با چندتا از دوستاش همش از پهلومون رد میشده ولی خودشو میگرفته

یعنی دنبادل دخترا میرفته ولی خودشو میگرفته

خیلی برام جالبه خداروشکر من باهاش دوست نشدم نادر میگه زنش نمیزارتش بیاد بیرون

فقط در حد سلام واحوال پرسی باما

به درک

من که دیگه اصلا بهش فکر نمیکنم

بچه ها من دارم میرم دیگه پس فعلا بای

اناهیتا |10:50 | چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 |

الان فری پسر عموم خونمونه

ازش خوشم نمیاد ولی دیگه باید تحملش کنم

چهارشنبه میریم مسافرت

من که میدونم اصلا بهم خوش نمیگذره ولی میرم باهاشون هرچی باشه از تو خونه نشستن که خیلی بهتره

دلم برای الناز تنگ شده چندروزه پیشم نیومده

تازه این مدت اصلا باشگاه نرفتم همیشه به خاطر دیدن داریوش میرفتم ولی الان دیگه شخصی با این نام

تو زندگیم نیست

خیلی زود فراموش شد

اصلا فکرشو نمیکردم به این راحتی از یادم بره ولی خدارو شکر

تواین مدت خیلی مشکل داشتم ولی همشون حل شدن

دوباره من شاد وشنگول برگشتم

حرف دلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از عشق متنفرم 

از با تو بودن متنفرم

از وعده های الکی متنفرم

از حرف های عاشقانه متنفرم

از دوستی های کودکانه متنفرم

از حرفها وعشق کودکانه متنفرم

از ادم های دورو متنفرم

ازدل سپردن متنفرم

از فریب خوردن متنفرم

از جدایی متنفرم

از دل تنگی متنفرم

از قلب ساده احمقم متنفرم

از عمر ووقتم که بیهوده گذشت متنفرم

از..........................................

متنفرمممممممممممممممم

در اخر ازت متنفرم

برای تمام دروغ هات

!!ازت متنفرم!!

اناهیتا |12:41 | شنبه نوزدهم شهریور 1390 |

سلام سلام

بچه ها حالم خیلی خوبه

دیگه از دیشب تا حالا اصلا گریه نکردم واصلا به یاد خاطرات داریوش نیوفتادم

چون

الناز دیروز اومد پیشم وگفت داریوش واقعا ازدواج کرده

اونم با کی؟؟؟؟؟؟

با یه دختری که تو مدرسشونو وسه ساله روی سوم راهنمایی مونده

و خیلی چاق وسیاهه

با دندون های شکسته

اصلا باورم نمیشه

گفت داریوش گفته اگه بهم ندینش دیگه درس نمیخوانم

من والناز انقدر مسخره  کردیم

من ناراحتیم این بود که داریوش با یه دختر خوشکل وخوش هیکل ازدواج کرده

ولی الناز میگه دوستام که رفتن عقدش گفتن دختره افتضاح بوده

من خیلی خوشحالم

دیگه فراموشش کردم برای همیشه میخوام با یکی دیگه دوست بشم که داریوشو کاملا حتی برای مسخره هم فراموش کنم

واز تمام دوستانی که بهم سر میزند ونظرت امید دهنده میدادند ممنونم

اناهیتا |21:24 | چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 |

دیگه دیوونه دارم میشم

به هر چی فکر میکنم داریوش هم توشه

حتی هر اهنگی که گوش میدم به یاد خاطراتمون میوفتم هیچ وقت همچین احساس تلخی نداشتم

خیلی شیمونم اگه اون موقه پیشنهادشو قبول میکردم الان حالم خیلی خوب بود

 دیروز به دوستم پرستو گفتم بیاد پیشم

وقتی اومد به مامانم گفتم میرم مغازه

منوپرستو رفتیم تو محلشون کلی صبر کردیم اما هیچ کدوم از بچه ها رو ندیدیم

نه فرشاد نه عادل نه علی نه....

اصلا انگار بدون داریوش دیگه اونا هم وجود ندارن

بعد رفتیم ارک همیشگی فقط حسین یکی از بچه های جدید رو بادوستش دیدیم

من تا حالا باهاش حرف نزده بودم

منم رفتم جلو بهش گفتم داریوش....رو میشناسی بعد گفتن اره

گفتم ازدواج کرده

گفت اره

من اول باور نکردم بهشون گفتم توروخدا راستشو بگید حاضرید قصم بخورید؟

بعد اونا گفتم اره

بعد حسین گفت اخی بروگریه کن

اون یکی هم گفت عاشق شدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم با اینکه بغض تو گلوم بود ولی با خنده از اونجا رفتم

وقتی رفتیم خونه کلی گریه کردم

همه دوستام وقتی فهمیدن حالم بده بهم  زنگ میزدن

ولی چه فایده!!!!!!

امروز بعدازظهر به مامانم میگم میرم خونه تانیا

بعد میرم پارک منتظر یکی از بچه ها میمونم

حتی اگه شده شمارمو به همشون میدم ولی شماره جدید داریوش رو باید بگیرم

بچه ها برام دعاکنید

اناهیتا |16:23 | سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 |

سلام بچه ها دیشب تا میتونستم گریه کردم

اخه الناز اومدخونمون وگفت

انگارداریوش ازدواج کرده

به سه دلیل

۱-خیلی خودشو میگیره واصلا پارک نمیاد

۲ـ همه پسرابهش میگن مبارک باشه

۳-تا میخواد باهاش حرف بزنه داریوش میگه الناز ببخشیدولی نمیتونم باهاتون حرف بزنم

اصلا فکرشونمیکردم انقدر دوسش داشته باشم

دیگه باید فراموشش کنم

دیگه نمیخوام بهش حتی یه ثانیه هم فکرکنم

دیشب برای اینکه مطمئن بشم که حرف الناز درسته بلندشدم رفتم پارک دیدم

همه پسرا رفتن به غیراز (ف)برادر الناز همون پسره که تا پای مرگ دوسم داشت

بهش گفتم (ف)بیا گفت بله گفتم داریوش ازدواج کرده گفت نمیدونم

منم برای اینکه ناراحت نشه گفتم اخه با یکی از دوستام دوسته دوستم فکرمیکنه داریوش ازدواج کرده از دیشب تاحالا داره گریه میکنه

بعدگفت اگه دیدمش ازش میپرسم بهت میگم

بعدمن اومدم خونه

به نظرشماهم داریوشم ازدواج کرده

به جون خودم اگه نتونستم فراموشش کنم حتی اگه ازدواج هم کرده باشه باهاش دوس میشم تا این زن احمق کسافت اشغالش ازش طلاق بگیره داریوش دنبال منه همیشه التماسم میکرد تا باهاش حرف بزنم

اصلا باورم نمیشه

البته اینو میدونم که داریوش یه پسر  ۱۹ ۲۰ساله با میل خودش ازدواج نمیکنه

اونم داریوش پسر خلافی

احتمالا خانوادش به خاطر اینکه ادمش کنن بهش زن دادن

اصلا نمیخوام خودمو ناراحت کنم به درک

به جهنم که ازدواج کرد

منم ۵ یا۶ساله دیگه با یه پسر مایه دار ازدواج میکنم از لج میرم تو محلشون شوهرمو میبوسم

لحظه شماری میکنم اون روز برسه که حال همشونو بگیرم

راستی جمعه شب با بچه ها رفتیم پارک

خیلی حال داد خیلی فاز دادم

اخر سر ساعت۲ شب که خواستیم بیایم با یه پسری دعوامون شد ماهم زرنگی کردیم رفتیم هراست

پدرشودراوردن

دوستان منتظرجواباتون هستم

 

اناهیتا |9:46 | یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 |

سلام دوستان

چه خبر؟؟؟

من ده دقیقه دیگه با دوستام میرم پارک وقت ندارم خیلی پیشتون بمونم

فقط میخواستم بگم که من ۱۵ سالم نیست

من بزرگترم

راستیاسم واقعیم اناهیتاست

ولی داریوش اسم واقعیش م........ است

توی این چند روز اتفاق خاصی نیوفتاده

راستی کی فیلم کسی از گربه های ایرانی خبر نداره رو دیده

خیلی قشنگه وقتی دیدمش تحت تاثیر قرار گرفتم

وحالم از خودم که انقدر بی خودم بهم خورد

تازه بعد از دیدن این فیلم منی که خیلی از هیچکس بدم میومد وهمش ارمین گوش میدادم

الان طرفدار هیچکس شدم بخدا

دوستان دیگه وقت ندارم باید برم

پس تا بعد

اناهیتا |20:49 | جمعه یازدهم شهریور 1390 |

سلام دوستان ببخشید یه مدت نت نبودم

اومدم که به سوال های چندتا از شما جواب بدم

اول ازهمه گفتید که چه رنگی رو دوست دارم:مشکی

دوم ازهمه گفتید چه جورادمی هستم:راستش سوال سختیه چون خودمم خودمو نمیشناسم

یه روز مهربون یه روز بدجنس :اگه پاش بیفته برای اینکه خودمو نجات بدم دروغ میگم

گاهی اوقات هم حسادت همه ذهنمو مشغول میکنه (البته کمتر از اوقات)

ولی روی هم رفته ادم بدی نیستم ومهم تراز همه اصلا ادم مغروری نیستم وهمچینین دورو هم نیستم

ادم باجنبه

احساساتی

با اراده

پراز شوق وشور

سرحال

خیلی هم پول رو دوست دارم

یه ذره هم حسودهستم

حالا بحس رو عوض کنیم به نظرشما چه جور ادمی هستم بدم یا خوبم البته راستشو بگید؟؟؟؟!!!!!!

سوم از همه پرسیدید از چی بدت میاد از چی خوشت؟؟؟

باید بگم از چیزایی که بدم میاد اینا هستند:

ماه رمضان

نماز

روزه (که البته نمیگیرم)

ادم مفت خور وچرت

ازتابستون هم خیلی بدم مباد

ازجمعه متنفرم

از رنگ ابی وسفید خیلی بدم میاد

حالا از چیزایی که خوشم میاد:

زمستون

ابان ماه

ماه محرم وتکیه های عزیزم

قلیون

ولگردی

 پول پول پول

دعوا

کارای خلاف وخلاصه همه جور کار هیجانی

نظرتون درباره من چیه؟؟؟؟

اناهیتا |20:40 | چهارشنبه دوم شهریور 1390 |

نزدیک میشم وقتی حواست نیست

اونقد که مرزی جز لباست نیست!

از پشتِ سر چشماتو میگیرم

بگو کی ام؟ وگرنه می میرم...

نزدیک میشم وقتی حواست نیست

اونقد که مرزی جز لباست نیست

از پشت سر چشماتو میگیرم

بگو کی ام که برگشتم !؟

بگو ! وگرنه می میرم

منم اونکه تظاهر کرد نداره دیگه احساسی

شاید واسه همینم هست که دستامو نمیشناسی

 منم اونکه ازت دوره ولی قهرش حقیقت نیست

اون که با تموم دلتنگیش تولد ِ تو دعوت نیست! 

شاید از صورت ِخستم...از این لحن ِ غم آلودم

بفهمی من کی ام امشب! کجای زندگیت بودم!

نمیخواستم بدونی تو چرا به گریه افتادم...

اگر اصرار میکردم تو رو از دست میدادم ! . . .

منم اونکه تظاهر کرد نداره دیگه احساسی

شاید واسه همینم هست که دستامو نمیشناسی !!

منم اونکه ازت دوره ولی قهرش حقیقت نیست!

که با تمام ِ دلتنگیش! تولد ِ تو دعوت نیست!

اناهیتا |14:51 | یکشنبه سی ام مرداد 1390 |